قربانگاه ایمان یا دودلیهای زندگی امروز؟؛ نگاهی به فیلم «صلیبگاه» اثر مایکل مک دونا Calvar
نویسنده: دکتر محمد شکیبا دل و احمد نوری
نام: صلیبگاه (Calvary)
محصول: ۲۰۱۴ ایرلند
کارگردان: جان مایکل مکدونا
نویسنده: جان مایکل مکدونا
بازیگران: برندون گیلسون ، کلی ریلی ، کریس اودآود و …
موسیقی: پاتریک کسیدی
امتیاز در IMDB: ۷.۴ / ۱۰
نمرهی منتقدین در Rotten Tomatoes: ۸۹ / ۱۰۰
مجموع فروش: ۱۶.۹ میلیون دلار
جوایز:
• برندهی جایزهی بهترین بازیگر در جشنوارهی مستقل بریتانیا
• برندهی جایزهی جهانی در جشنوارهی بینالمللی فیلم برلین
• برندهی جایزهی بهترین فیلم در جشنوارهی فیلم و تلوزیون ایرلند
• برندهی جایزهی بهترین بازیگر نقش اول در جشنوارهی فیلم تلوزیون ایرلند
• برندهی جایزهی بهترین فیلمنامه در جشنوارهی فیلم و تلوزیون ایرلند
خلاصهی داستان
صلیبگاه داستان یک «کشیش خوب» در یک دهکده است که توسط فردی ناشناس و به خاطر گناهی ناکرده تهدید به مرگ میشود. تهدیدکننده یک هفته به او فرصت میدهد تا با خدای خود خلوت کند و حرفی برای گفتن پیدا کند و یکشنبهی هفتهی بعد را کنار سواحل با او وعده میگذارد.
روزشمار مرگ آغاز میشود و «پدر جیمز» در سفر هفت روزهاش تا مرگ به مصاف مردم روستا میرود تا با تزلزل ایمانی که شخصیتهای اطرافاش را احاطه کرده مبارزه کند: زنی که بهخاطر یک مثلث عشقی مورد ضرب و شتم قرار گرفته، ثروتمندی که زندگی برای او معنایی ندارد، نویسنده سالخوردهای که میخواهد اختیار مرگ دست خودش باشد، پسر جوانی که میخواهد با ملحق شدن به ارتش نیازهای، جنسیاش را بیپاسخ بگذارد، پزشک ملحدی که کشیش را به سخره میگیرد، متصدی باری که بودایی مسلک است، و دختر کشیش که هنوز مچ دستهایش از زخم خودکشی باندپیچ است و در پایان خود کشیش که در ایماناش و آمادگیاش برای مرگ تردید کرده است.
مقدمه
صلیبگاه از همان ابتدا ما را به یاد «خاطرات یک کشیش روستا »ی برسون میاندازد. جان مایکل مکدونا، صلیبگاه را با لحنی گروتسکوار و ترکیبی از تلخی عمیقی که به طنز کنایه میزند روایت میکند، اما در انتها، خود او فیلمش را «خاطرات یک کشیش روستا با افزودن چند مورد شوخی و طنز» توصیف کرده است.
لحن معنوی فیلم منحصر بهفرد است و در کنار شوخیها و اتفاقات و دیالوگهایی که ذهن را به خود مشغول میکنند، مستقیم و غیر مستقیم به مخاطب خود طعنه میزند. بیشک این حرفها اگر چه از زبان یک کشیش که ظاهری مقتدر و بینقص دارد، بیان میشود، اما دغدغهی فیلمساز است و مخاطب او، نه مردم آن دهکده، بلکه مخاطبینی است که به تماشای فیلم نشستهاند و بهعنوان یک انسان قرن بیست و یکمی با مشکلاتی همانند مشکلات درون فیلم، دست و پنجه نرم میکنند. شاید از اینرو فیلم با داستانی پر شخصیت پیش میرود. شخصیتهای مختلف، که با مسائلی متفاوت و خاص خودشان، در یک روستا جمع شدهاند، نمونهای از دنیای امروز و انسانهایی است که زیر ذره بین مک دونا به مواجهه ای از جنس ایمان وتردید کشیده شده اند . مواجهه ای که در ورای داستان بازآفرینی ماجرای مصلوب شدن دوباره مسیحای مقدس است.
اعترافات یک ذهن خطرناک
فیلم با اعترافات شوکه کننده جوانی به مورد سواستفاه واقع شدنش در مسائل جنسی پیش پدر جیمز در تاریکی اتاقک اعتراف آغاز می شود که پدر روحانی را در تلاشی مذبوحانه به اعترافی دردناک وامیدارد: «قطعاً شروع تکان دهندهای بود!» اما کار به همینجا ختم نمیشود. همینطور که واکنشهای عمیق چهرهی برندون گیلسون را در نقش پدر جیمز میبینیم، به صدای مرد ناشناس گوش میدهیم. ماجرا این است: او در هفت سالگی مورد تجاوز یک کشیش قرار گرفته، و این کار تا پنج سال ادامه یافته. یک روز در میان، به مدت پنج سال! و حالا مرد تصمیم دارد پدر جیمز را به خاطر گناه کشیشی دیگر به قتل برساند. فقط به این دلیل که فکر میکند کشتن یک کشیش بد فایدهای ندارد. بلکه کشتن یک کشیش خوب است که سر و صدا به راه میاندازد. پدر جیمز یک هفته فرصت دارد تا با خدای خودش خلوت کند، و سپس در یکشنبهی هفتهی آینده در سواحل، به ملاقات قاتل برود. با چنین سکانس آغازینی باید خطاب به مک دونا کارگردان فیلم گفت: این قطعاً شروع تکان دهندهای است.
از همین سکانس آغازین، مهمترین مسئلهی فیلم تبیین میشود: فساد جنسی. این مضمون، در نقاط دیگر فیلم، و هر بار از زاویهای متفاوت مورد اشاره قرار میگیرد. اما در شروع خود، در قالب بدترین شکل ممکن ظهور پیدا میکند. رسوایی تجاوز کشیشان به کودکان، در سال ۲۰۰۲ و پس از آن چند بار دیگر، توجه جهان را به خود جلب کرد. حالا پدر جیمز اگر چه کشیش خوبی است، اما همانطور که در دیالوگی به آن اشاره میشود، نمایندهی تمام کلیسا هم هست و باید تاوان آن را پس بدهد. این تصویر به شدت تداعیگر مسیحی است که طبق اعتقاد مسیحیان، صلیب گناهان دیگران را به دوش می کشد. پدر جیمز هم باید سنگینی (احتمالن) بزرگترین گناه دنیا را تا جولجتا ی خود به دوش بکشد.
فیلم به زندگی و درون آدمهای دیگر روستا هم سر میکشد، تا مصادیق دیگری برای فساد جنسی بیابد. با این ساختار کارگردان نه تنها سعی دارد از مضمون اصلی فیلم فاصله نگیرد که به عمق بحران اندیشه و ایمان در دوران معاصر میتازد و ان را عریان میکند. روایت مک دونا به سراغ زنی با عینک دودی در مراسم عشای ربانی کلیسا میرود که درگیر روابطی نامشروع و مثلثی و نوعی سوءاستفاده ناگزیر است. ماجرا آنجا پیچیدهتر می شود که شوهر او (جک) با بی تفاوتی تمام به این رابطهها راضی است، چرا که زنش را آرامتر از پیش میبیند: «آرامشش خیلی بیشتر شده، دیگه منو تحت نظر نمیذاره، منم میتونم با خیال راحت برقصم، میبینی؟ همه خوشحالن! مشکلش کجاست؟» و از پدر میخواهد که پایش را از زندگی آنها بیرون بکشد.
شخصیت دیگر مایلو است که در اوج نیاز جنسی جوانی، هنگامی که همه نوع رابطه و درمانی را برای پاسخ به نیازش تجربه کرده است و جوابی نگرفته است؛ میخواهد برای سرکوب آن به ارتش برود. جایی که حتا ممکن است کشته شود. تماشاگر در خانهی رئیس پلیس، با دیدن شخصیت بدون لباس لئو کوچولو در میان خانه مرد قانون را دچار مشکلاتی همجنس بازانه میبیند.
اما نقطه ضعف پدر جیمز در پدر بودن اوست! بر خلاف کشیشهای دیگر ازدواج کرده و فرزند دارد. اما پس از مرگ همسرش پدر بودن برای دخترش را رها کرده است هرچند حالا پدر روحانی یک جامعه است. پس از گذشت چندین سال دختراو که به تازگی از یک خودکشی جان سالم به در برده است ، به ملاقات پدر آمده تا آرامشش را بازیابد. خودکشی و مرگ دومین معضلی است که در فیلم با نشان دادن باند دور مچ دختر پدر جیمز مورد توجه قرار میگیرد، اما تصویر برجسته آن در شخصیت پیرمرد داستاننویسی نمود می یابد که کنج عزلت گزیدهاست اما قرار نیست منتظر مرگ معهود خود بماند. از کشیش اسلحهای درخواست میکند تا پس از اتمام آخرین شاهکارش، کنترل مرگش خود به دست بگیرد.
اما اطرافیان پدر جیمز به همینها محدود نمیشوند. پس از این دو فساد اساسی که هستهی اصلی فیلم را تشکیل میدهند، اولین مشکل پدر جیمز با همکیشان خود است. کشیشی تازهکار، کم تجربه، طماع، محافظهکار و بیایمان! که اسقف منطقه است.به عبارت دیگر اولین مشکل کشیش خوب، با کشیش بد است. کسانی که برای وجود بیایمانی در دل مردم غصه میخورند، اما به راحتی پشت میز مینشینند و در حال مکیدن انگشتانشان دربارهی خصوصیترین جلوههای زندگی مردم قضاوت میکنند.
پزشک منطقه نیز با دلایل مادی ایمانِ پدر را به سخره میگیرد. فیتزجرالد، سرمایهداری که کاخ عظیمش در بالای دهکده است، از زندگی خسته شده است و از داشتن همسر، فرزند و مال و اموال، لذت نمی برد و در زندگی به پوچی رسیده است .
و درنهایت دیوانهی زندانیای که نمایندهی گناه قتل است. نکتهی قابل توجه در فردی جویس قاتل (که دومنال گیلسون پسر خود برندون گیلسون آن را بازی میکند،) تقابل ایمان و کفر در شخصیت اوست. میخواهد با تجاوز و قتل و فرمانروایی مطلق بر قربانیانش جایگاه خدا را تسخیر کند. گرفتن جانشان را در دست خود میبیند و تبدیل به خدا میشود، ولی باز هم دم از ایمان به خدایی میزند که او را خلق کرده است. هرچند بدیهی است این اعتقاد مردد چندان دوام نمیآورد… رئیس پلیس دگرباش، در سکانس بعدی این ایمان را مسخره میکند!
اما نکات دیگری هم گذرا مورد اشاره قرار میگیرند که فضا را سیاهتر میکنند: شخصیتهای این فیلم، تمام افراد دهکده نیستند. ما آدمهایی دیگری را هم در قصابیِ جک یا خیابانها میبینیم. جالب اینجاست که آنها یا شخصیتهایی هستند که در عشای ربانیِ ابتدای فیلم شرکت کردهاند، و یا به نوعی با کشیش و دین ارتباط داشتهاند. حتا لئو کوچولوی منفور، آشکارا صلیب به گردن انداخته است، فیتزجرالد برای عدم شرکت در مراسمات یکشنبه از پدر جیمز عذرخواهی میکند، و پزشک، کسی است که مدام با مرگ سر و کار دارد. جالب است که قرار نیست داستان آدمهای بیایمان و خارج از گود را ببینیم. این انسانها همه ارتباطی نزدیک با دین دارند. اما بیایمانی در درونشان موج میزند. هیچکدام حاضر نیستند دست از عقاید و رفتارشان بردارند.
تاکید مکدونا در صلیبگاه، بیشتر روی موضوعاتی چون فساد جنسی و مرگ است، و این دو دستمایهای هستند برای آشکار شدن بیایمانی در شخصیتهای به ظاهر با ایمان. این تصویر، تصویر غریبی نیست. چرا که پدر جیمز میگوید: «بذار اینطور بگیم: یه عالمه از اینا هست!». اشاره به مضامینی چون نژادپرستی معروف ایرلندیها و سلطهی بانک و نظام سرمایهداری نیز به این جملهی کشیش دامن میزند، (که البتهپرداختن به آن از حوصله این متن خارج است.)
ما کشیشی خوب را میبینیم که در میان سیاهی این فضا میدرخشد و هر نگاهی را به خود جلب میکند، اما احساس مردم منطقه نسبت به این مسائل کاملن عادی است. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هیچکس فریاد های عاجزانه پدر جیمز با صورت خونی را نمیفهمد. هرچند پدر در اعتقادش آنچنان راسخ است که اشکال را از عقاید مسیحی نمیداند، بلکه معتقد است بیایمانی و عوارضش در تمام ادیان و اقوام حتی بوداییان و سرخپوستان میتواند جریان داشته باشد.
کار این تلخیِ مزمن، به جایی میکشد که سگ بیگناهِ پدر جیمز، به غضب کشته میشود و بالاتر… مسیح(ع) و مریم مقدس(س) در آتش گناهان مردم میسوزند و در سکانسی اعجابانگیز، میبینیم که تنها افراد ناراحت از این ماجرا، همان کشیشان هستند و بس. آدمهای دیگر در کنار آتش ایستادهاند و پوزخند میزنند و به سلامتیش مشروب مینوشند!
با توجه به اینکه قاتلِ داستان، در انتهای فیلم خود را از آتش زدن کلیسا و کشتن سگ مبرا میکند، میشود حدس زد که او در اقدام علیه کلیسا تنها نیست. کنار بقایای سوختهی کلیسا، رئیس پلیس میگوید: «نصف این کشور این ویژگی (تنفر از کلیسا) رو دارن…» و وقتی پاسخی برای سوالش پیدا نمیکند با خود زمزمه میکند: «شاید این آینده است… شاید یه روزی همهاش نابود بشه…». این جمله پیشبینی فیلمساز از آینده است که از زبان او بیرون میآید.
صلیبگاه انسان رها شده را هزارتوی نفس را به مناسبات آسمان توجه میدهد، و اعتراضی است به نادیده گرفتن موعظههایی که هر روزه با آنها مواجهیم. و هنگامی که متحیر از اینهمه تاریکی، از اینهمه مرگ و فساد و شرارت که ما را در بر گرفته به دنبال راه فراری هستیم، توسط این گفتهی پدر جیمز ما را به خود فرا می خواند: «خودت باید خودتو (از ارتکاب گناه) متوقف کنی. من نمیتونم متوقفت کنم.»
پدر جیمزِ داستان، در ابتدا استوار و سلیمالنفس مینماید. اما در برخورد با افراد دیگر، کمکم شخصیت او را هم عمیقتر میشناسیم. نقطه ضعفهایی هم دارد: علاقهی عجیبی به میگساری دارد، از شخصیتهای اطرافش خسته شده است، و مرگی که هر لحظه به او نزدیکتر میشود (و شاید شباهتی که این مرگ به گناه خودکشی دارد) او را میترساند. او سفر درونی خود را از همان لحظهی اول آغاز کرده است. اگرچه آرام پیش میرود، اما بسیار دقیق است. همانقدر که به دیگران توجه دارد، با خود کلنجار میرود. ایمان او هم در مقابله با نیروهای شیطانی، دچار تشویش و تشکیک شده است. تا آنجا که دست به دامن زنی میشود که شوهرش را از دست داده است ، ولی ایمانش را نه. این زن تنها شخصیتی است که میتواند برای پدر جیمز نقش پیر و مرشد را ایفا کند و او را هم موعظه کند. پدر جیمزی که از همه چیز میبُرد، انجیل نیمسوز را به زمین پرت میکند، طول شب را شراب مینوشد، هفت تیر میکشد و از یک دعوای ابلهانه جان به در میبَرد، بار و بندیل میبندد تا هم از دست این مردم فرار کند و هم از چنگال مرگ. اما این جمله را از استادش(همان زن که گویی یادآور مریم عذارا است) همچون الهامی باز دارنده و آرامش بخش میشنود: «بعضی وقتها فکر میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم… اما… ادامه خواهم داد!»
با این همه باید پرسید آیا او واقعن یک کشیش خوب است؟ یا در وجود او هم چیزی وجود دارد که او را لایق تیر خوردن میکند؟ پدر جیمز برای شنیدن خبر تجاوز به چندین کودک، گریه نکرده، اما برای مرگ سگش گریه کرده است. پس او هم در این جهان مقصر بوده و مستحق مرگ است.
نمای مونتاژی آخر نتیجهایست بر تمام فیلم. هیچ کدام از شخصیتها تغییری نکردهاند و همچنان به گناهان خود ادامه میدهند و روح پدر در زیر سایهی موزیکی آرام به آسمان پرواز میکند، و اشک دخترش نه برای او، که برای تاریکی، برای بیایمانی، و برای گناهان این مردم است…
و در این دنیای ناپاکی ها، در جنگ امید و ناامیدی در برابر آیندهی سیاه، زیباست نگاهی به جملهی ابتدایی فیلم بیندازیم: نا امید نشو، یکی از دزدان نجات یافت. تصور بیجا نکن، یکی از دزدان مورد لعنت قرار گرفت.(آگوستین مقدس )
تکنیک
داستان
فیلم در ابتدا تکاندهنده و طناز آغاز میشود. اما هر چه پیشتر میرود، لحن یک درام معنوی را پیدا میکند. جدیتر میشود و شاخ و برگ بیشتری مییابد. آگاهانه پُرگویی میکند و در نهایت از همهی اینها به اتفاقی درونی برای شخصیت خود میرسد. مکدونا توانسته این سیر به ظاهر نامنسجم را در زنجیرهای از اتفاقات، و در قالب شخصیتهای بسیار، در جورچین فیلمش به یک رشتهی ثابت گره بزند، و آن عطش مخاطب برای یافتن قاتل است. هر موعظه برای کشیشی که قاتلش را از پیش میشناسد، از دید مخاطب یک بازجویی محسوب میشود و او را به دنبال خود میکشاند. اما با اینهمه دقایقی از نیمهی دوم فیلم، به دلیل تکراری شدن شخصیتها، عدم وجود انعطافی در آنها و پرحرفی، مخاطب را خسته میکند.
تغییر لحنِ تدریجی و در نهایت، پایان تراژیک فیلم بسیار قدرتمند است. ساخت شخصیت پدر جیمز در مواجههی افراد دیگر اتفاق میافتد و هرچند دیگرانند که توجه ما را به خود جلب میکنند، اما این پدر جیمز است که رشد پیدا میکند. شخصیتهای دیگر نیز، غیر از پسرک نقاش (که به عنوان یک نقص در فیلم چندان پردازش نمیشود و در حد یک کاشت ساده باقی میماند برای برداشتِ شاهد بودن در انتهای فیلم)، همه قوی هستند. تکتکشان پیشینهای بلندبالا دارند و عقایدی منحصر به فرد. و از آنجا که این فیلم جنگ عقاید است، این نکته بهترین عنصر پیش برنده است که نتیجهاش میشود دیالوگهایی با الحان مختلف، که نهایت تلاششان را برای جذاب بودن و کشش مخاطب میکنند.
تصاویر لری اسمیث بیاندازه زیباست و هر کدام به تنهایی میتواند یک قاب نقاشی باشد. استفاده از طبیعت سرد و خشنِ سواحل غربی و شرقی ایرلند در یک قاب، و رنگآمیزی بینظیر تصاویر خارجی با نورهای نرم دلانگیز است و گفتگوهای فیلم را جان میبخشد. تصاویر نقاشی شدهی داخلی نیز کمی از این دست ندارند.
به جرات می توان گفت نیمی از معنویت موجود در صلیبگاه مدیون موسیقی کلیسایی پاتریک کسیدی است. در همان آغاز، در تیتراژ، مخاطب را سر جا میخکوب میکند و در ادامه، پا به پای لحظات فیلم، به تصاویر احساس میبخشد و گوش مینوازد.
بازیگران در اوج به سر میبرند. فیلم غیر از برندون گیلسون با تجربه، بازیگر معروف دیگری ندارد. اما قطعاً همه خوبند. هر کدام آنقدر در نقش خود غرق شدهاند که به راحتی میتوان باورشان کرد و به عنوان ساکن یک دهکده، حرفشان را خرید. اگر بخواهیم بهترینهایشان را نام ببریم شاید باید به کلی ریلی و دایلون مارون اشاره کرد. اما بیشک برندون گیلسون است که فیلم را جلو میبرد و تمام آن بازیگران تحت سایهی خود محو میکند. در این میان، بازی دومنال گیلسون در نقش زندانی، بسیار بیربط به شخصیت اوست و انتخاب او برای این نقش اشتباهی اساسی محسوب میشود.
شاید جان مایکل مکدونا کارگردان کمکار اما قدرتمند ایرلندی، چندان در سطح جهانی مطرح نباشد، و ما نام مکدونا را بیشتر با مارتین مکدونا ، برادرش، و فیلمهای در بروژ و هفت روانپریش بشناسیم، اما نباید فراموش کرد، که جان مایکل، همچنان صاحب پرفروشترین فیلم در ایرلند، یعنی نگهبان است. با ساخت صلیبگاه میتوان او را یک کارگردان تثبیت شده به حساب آورد. قصهای که در این فیلم میگوید بسیار عمیقتر و خوشفرمتر از فیلم قبلی اوست و قطعاً فیلم درخشانی در این موضوع به حساب میآید.
مکدونا در این فیلم با مضمون مشمئز کنندهای رو به روست که انگار لازمهی زندگی بشر امروز شده. پس برای جمع تلخی و روزمرگی، جسورانه دست به ساخت یک کمدی تلخِ سخت و پرشخصیت میزند و پس از دیدن فیلم، میتوان گفت که موفق شده است.
پایان بندی
صلیبگاه، فیلم قابل قبولی است. با اینکه دومین تجربهی فیلمسازی مکدوناست و با اینکه به دلیل عدم حمایت یک کمپانی بنام، موفق نشده در جشنوارههای ریز و درشت و معروف جایزه ای را از آن خود کند، اما توانسته توجه منتقدین و مخاطبین بسیاری را جلب کند و نقدهای مثبت را از هر سو به سمت خود بکشد.
تماشای این فیلم برای مخاطب، تجربهای معنوی است که در زندگی روزمرهی انسان قرن بیست و یکمی کمتر دست میدهد. پرداختن به علل تصلیب دوبارهی مسیح، و بیایمانی مردم، در قالب داستانی جذاب در سینما، کار سختی است که فیلم از عهدهی آن بر میآید. میتواند تماشاگر را راضی نگاه دارد و در عین حال حرف خود را (هر چند تند و صریح و تلخ) بزند.
پایش سبک زندگی، سال سوم، شماره ۱۵، مهر ۱۳۹۵، صفحات ۵۲-۵۹.